يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

اولین محرم

1394/7/24 16:48
نویسنده : مامان مژگان
195 بازدید
اشتراک گذاری

دیباچه عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود

السلام علیک یا ابا عبدالله ...

سلام عزیز دل مادر . قلبسلام نفسمماچ. بالاخره ماه محرم هم رسید گرچه امسال این ماه عزیز با وجود تو رنگ و بوی دیگه

ای واسه ما داشت عزیزکم.  پارسال این موقع ها من شما رو حامله بودم و خیلی نتونستم جایی برم اما امسال با شما خیلی

جاها واسه عزاداری رفتیم   خوشمزهبعضی جاهاش شما خیلی خانوم بودی و من اصلا اذیت شدم اما بعضی وقتا هم حسابی

شیطونی کردی و منم کلافه کردی ...زبان

اول از همه برات از همایش شیرخوارگان حسینی بگم که مصادف بود با جمعه 24 مهر. شب قبلش مهمونی داشتیم و یه کم دیر

خوابیدیم صبح قرار بود ساعت 8 مصلی باشیم اما خواب موندیم  و با حساب ترافیک ساعت 9 رسیدیم اونجاتعجب.  از چند روز

قبلش دنبال لباس برات بودم اما متاسفانه جایی پیدا نکردم اما همین که وارد مصلی شدیم ( البته من و شما بودیم چون خیلی

شلوغ بود و جای پارک نبود بابایی رفت ماشین پارک کنه ) یه بسته لباس دادن واسه شما که شامل یه سربند یا صاحب الزمان

 و یه بلوز سبز و یه روسری سبز بود.قلب خلاصه با هزار مکافات لباس و تنت کردم و سربندم برات بستم گرچه شما اصلا

نمیزاشتی سربند و روسری رو سرت باشه. و هی میکشیدیچشمک.. خیلی ناز و معصوم شده بودی تا جایی که چند تا عکاس و

خبرنگار ازت عکس هم گرفتن ...ماچ خیلی برنامه قشنگی بود مخصوصا وقتی همه مادرها پیمان بستن واسه سرباز امام زمان

بودن بچه هاشو ن. .لبخند.. همیشه وقتی این برنامه رو از تلویزیون میدادم آرزوم بود وقتی بچه دار شدم اون ببرم و حالا روز

موعود بود ... اون جا فقط معصومیت بود که به چشم می خورد ... هوای پاکی و معصومیت بود که اونجا جریان داشت .

قلب خلاصه ساعت 11 بود که از اونجا اومدیم بیرون . وقتی بابا شما رو با اون لباسا دید اشک تو چشاش حلقه زد ... با اینکه

بعضی جاها به خاطر گرمی سالن نق نق میکردی اما در کل خیلی خوشحالم که تونستم شمارو ببرم اونجا ...ماچ

شب تاسوعا هم رفتیم خونه خاله بابا (خاله عالی )اونجا کلی دسته می اومد بازم اون لباس علی اصغر تنت کردم که همه

خوششون اومده بود و ازت عکس گرفتم. طبق معمول هم به همه میخندیدی قلب

عصر روز تاسوعا هم من و شما رفتیم خونه مامانی و تا عاشورا اونجا بودیم . شبش و فردا رفتیم مسجد که شما کلی بازی

کردی و البته کلی هم شیر می خوردی.عاشورا شب بود که بابا اومد دنبالمون و برگشتیم خونه.لبخند

خلاصه این بود اولین محرم شما انشالله که همیشه حسینی باشی و حسینی بمونی ..قلب

حالا بریم سراغ عکسایی که تو این ایام ازت گرفتم

 

این عکس مال همون روزی هست که رفتیم مصلی و این عکس و خودم ازت گرفتم تو سالن همایش شیرخوارگان

 

 

این عکسا هم مال وقتیه که اومدیم پیش بابا  و به  کمک یه رنگارنگ که  دستت بود و حواست به سربند و روسری نبود ؛ازت عکس  گرفتم 

 

 

 

 

 

تو این عکسا هم بابا دستتو گرفته که نتونی باز کنی روسری تو ...

 

 

 

 

این عکسا هم مال شب 8 ام محرم هست که رفتیم مسجد و این عکسا رو از شما کنار علم گرفتیم 

 

 

 

 

این عکسا هم مال شب تاسوعا ست تو کوچه خاله عالی که دسته اومده بود ...

 

 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)