اولین محرم
دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
السلام علیک یا ابا عبدالله ...
سلام عزیز دل مادر .
سلام نفسم
. بالاخره ماه محرم هم رسید گرچه امسال این ماه عزیز با وجود تو رنگ و بوی دیگه
ای واسه ما داشت عزیزکم. پارسال این موقع ها من شما رو حامله بودم و خیلی نتونستم جایی برم اما امسال با شما خیلی
جاها واسه عزاداری رفتیم
بعضی جاهاش شما خیلی خانوم بودی و من اصلا اذیت شدم اما بعضی وقتا هم حسابی
شیطونی کردی و منم کلافه کردی ...
اول از همه برات از همایش شیرخوارگان حسینی بگم که مصادف بود با جمعه 24 مهر. شب قبلش مهمونی داشتیم و یه کم دیر
خوابیدیم صبح قرار بود ساعت 8 مصلی باشیم اما خواب موندیم و با حساب ترافیک ساعت 9 رسیدیم اونجا
. از چند روز
قبلش دنبال لباس برات بودم اما متاسفانه جایی پیدا نکردم اما همین که وارد مصلی شدیم ( البته من و شما بودیم چون خیلی
شلوغ بود و جای پارک نبود بابایی رفت ماشین پارک کنه ) یه بسته لباس دادن واسه شما که شامل یه سربند یا صاحب الزمان
و یه بلوز سبز و یه روسری سبز بود.
خلاصه با هزار مکافات لباس و تنت کردم و سربندم برات بستم گرچه شما اصلا
نمیزاشتی سربند و روسری رو سرت باشه. و هی میکشیدی
.. خیلی ناز و معصوم شده بودی تا جایی که چند تا عکاس و
خبرنگار ازت عکس هم گرفتن ...
خیلی برنامه قشنگی بود مخصوصا وقتی همه مادرها پیمان بستن واسه سرباز امام زمان
بودن بچه هاشو ن. .
.. همیشه وقتی این برنامه رو از تلویزیون میدادم آرزوم بود وقتی بچه دار شدم اون ببرم و حالا روز
موعود بود ... اون جا فقط معصومیت بود که به چشم می خورد ... هوای پاکی و معصومیت بود که اونجا جریان داشت .
خلاصه ساعت 11 بود که از اونجا اومدیم بیرون . وقتی بابا شما رو با اون لباسا دید اشک تو چشاش حلقه زد ... با اینکه
بعضی جاها به خاطر گرمی سالن نق نق میکردی اما در کل خیلی خوشحالم که تونستم شمارو ببرم اونجا ...
شب تاسوعا هم رفتیم خونه خاله بابا (خاله عالی )اونجا کلی دسته می اومد بازم اون لباس علی اصغر تنت کردم که همه
خوششون اومده بود و ازت عکس گرفتم. طبق معمول هم به همه میخندیدی 
عصر روز تاسوعا هم من و شما رفتیم خونه مامانی و تا عاشورا اونجا بودیم . شبش و فردا رفتیم مسجد که شما کلی بازی
کردی و البته کلی هم شیر می خوردی.عاشورا شب بود که بابا اومد دنبالمون و برگشتیم خونه.
خلاصه این بود اولین محرم شما انشالله که همیشه حسینی باشی و حسینی بمونی ..
حالا بریم سراغ عکسایی که تو این ایام ازت گرفتم
این عکس مال همون روزی هست که رفتیم مصلی و این عکس و خودم ازت گرفتم تو سالن همایش شیرخوارگان

این عکسا هم مال وقتیه که اومدیم پیش بابا و به کمک یه رنگارنگ که دستت بود و حواست به سربند و روسری نبود ؛ازت عکس گرفتم




تو این عکسا هم بابا دستتو گرفته که نتونی باز کنی روسری تو ...



این عکسا هم مال شب 8 ام محرم هست که رفتیم مسجد و این عکسا رو از شما کنار علم گرفتیم



این عکسا هم مال شب تاسوعا ست تو کوچه خاله عالی که دسته اومده بود ...









اولین محرم 
